تبليغاتX
تنها ترین تنها........

تنها ترین تنها........

کنار مشتی خاک در دوردست خودم تنها نشستم.....

..:: برای تو ....... ::..

برای تو می نویسم که بودنت بها ر و نبودنت خزانی سرد است ، تویی که

تصور حضورت صفحه بی رنگ کاغذم را رنگ سرخ عشق می زند .

در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم ، ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی

می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعر می سرودم  ، آنگاه زمان را در

گوشه ای جا گذاشته و به شوق تو اشک می شدم وبر صورت مه گرفته ات

 می لغزیدم  . ای کاش یاد بودم و همه عمر را در عبور می گذراندم تا شاید

 جاده ای دور هنوز عطر وجودت را وقتی از آن می گذ شتی در خود داشته

 باشد که مرهمی شود برای تاولهای سر گردانیم


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 8:51  توسط اقاقی  | 

..:: شاید...... ::..

شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ می گن

آدمای مهربون و با وفا دروغ می گن

اونا که می گن که تا همیشه دیونتونن

بذار بی پرده بگم که به شما دروغ می گن

اونا که می آن به این بهونه ها که اومدن

از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ می گن

اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده

به تموم آسمونا به خدا دروغ می گن

اونا که با قسم و آیه می خوان بهت بگن

تا قیامت نمی شن ازت جدا دروغ می گن

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 8:48  توسط اقاقی  | 

به نام خدای باران...به نام خدای تطهیر...

 

بوی نمناکی باران از سراپرده آسمان هدیه ایست برای نفس کشیدن زمین...

دوباره حس خدا...

                  صدای باران...

سبز شو...

برای هزارو اندمین بار نگاهت را به نگاهش گره بزن

                                        لحظه ی بارش باران لحظه ی برآوردن حاجات!!!...

قهقه ی کودکانه ی رعد صدای باترانه ی بارارن باز مرا بی ترانه به اعماق دشت خلوت خیال میبرد و من

 انگار مثل عطر خاک نم باران خورده در فضا پخش میشوم گویی نیستم اما همه جا...

انتظار سبز شدن نیز ثانیه ها را طراوتی دیگر میبخشد و حتی لبخند های مبهم من به زندگی شیرینی

گسی است بر دل نارنجی لحظه های زندگیم...

              آه چه میگویم انگار قدم های

                                  باران هر آینه تند تر میشود و

                   مرا بیشتر به اوج طراوت میبرد میخواهم نفس بکشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 16:48  توسط اقاقی  | 

خدا فرشته های امید را فرستاد...

 

قلب دختر از عشق بود،پاهایش از استواری و دستهایش از دعا.اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود.پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید.ریسمان نا امیدی را. ناامیدی را دور دختر پیچید،دور قلب و  استواری و دعاهایش.ناامیدی پیله ای شد و دختر،کرم کوچک ناتوانی.

خدا فرشته های امید را فرستاد،تا کلاف ناامیدی را باز کنند،اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت:«نه باز نمیشود.هیچ وقت باز نمیشود.»

شیطان میخندید و دور کلاف ناامیدی میچرخید.شیطان بود که میگفت:«نه باز نمی شود،هیچ وقت باز نمی شود.»

خدا پروانه ای را فرستاد،تا پیامی را به دختر برساند.

پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار پیله ای.اما اگر کرمی میتواند از پیله اش به در آید پس انسان نیز میتواند.

خدا گفت:«نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را.»

دختر نخستین گره را باز کرد...

و دیری نگذشت که که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ونه کلافی.

هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد،شیطان مدتها بود که گریخته بود.

                                                                        -از کتاب :بالهایت را کجا جا گذاشتی»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 16:47  توسط اقاقی  | 

بی وفا دلیل رفتنت چی بود.........

 

                                                                                    www.hichestane.blogfa.com

نه باورم نمی شه که تو منو از یاد ببری 

                                                                                                                                                                       تولدم شد بی وفا از تو نیومد خبری       چشمهای من خشک شد به در حالا کی بی وفاتر .............

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:25  توسط اقاقی  | 

متاسفم برات ای دل ساده...

کوله بارآرزوهات روی دوشت

تاکجاها رفتی با پای پیاده؟؟؟

رفتی وبه هرچی خواستی نرسیدی

متاسفم برات ای دل ساده

دل به هرکی دادی،ازسادگی دادی

زندگیتو پای دل دادگی دادی

هرجاکه دیدی چراغی پرفروغه

تابهش رسیدی فهمیدی دروغه

عاشق وخسته وغمگین وپریشون

دل بی کس،دلک بی سروسامون

دل زخمی،دل تنهاوتکیده

دل گریون منو...ای دل گریون

کوله بارآرزوهاتو کی دزدید؟

دل دیوونه به گریه هات کی خندید؟

تورو باهول و ولا تنها گذاشتن

اوناکه لیاقت عشق ونداشتن

تک وتنهایی وبا پای پیاده

متاسفم برات ای دل ساده...

متاسفم برات...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 14:8  توسط اقاقی  | 

احمد شاملو........

سکوت آب

می تواند

خشکی باشد و فریاد عطش

سکوت گندم

می تواند

گرسنگی باشد و غریو  پیروزمندانه قحط :

همچنان که سکوت آفتاب ظلمات است

اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست :

غریو را

تصویر کن

                

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 16:7  توسط اقاقی  | 

برو.....

مطمئن باش برو

ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی

به من و عشقی پاک

که پر از یاد تو بود

و به این قلب یتیم

که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود

تو برو تا راحت تر

تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 11:59  توسط اقاقی  | 

دوستان....

 

دوستان از این زمانه خسته ام                   چون دلم را بر دروغی بسته ام

قلب من را او به یغما برده است                در نبودش خاطرم آزرده است

بی وفایی را به من آموخته                      درد و نفرت را به قلبم دوخته

او وجودم را به نابودی کشاند                  جز بدی هایش برای من نماند

من دگر او را نمی خواهم خدا                  او دلش بد بود و از خوبی جدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 0:3  توسط اقاقی  | 

هدایت....

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد

و میتراشد.

اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين

دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند

و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان

سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر

هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط

شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس

که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد

میافزاید.

(هدایت)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 1:15  توسط اقاقی  |